تبليغاتX
نســـــــیان

نســـــــیان

 

این شبا از یه ساعتی ، اکثرا از یه ساعتی که بارون میاد ، یه هو یه دلهره ای تو دلم ایجاد می شه . که بعد احساس می کنم باید گریه کنم . امم .. چه جور بگم . احساس می کنم کسی در حوالی من با بارون گریه می کنه . احساس می کنم صدای گریه ش تو گوشمه . و من احساس می کنم من هم باید گریه کنم .

ببینم ؛

 این شب ها ، کسی با باران می گرید ؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:29  توسط ناسی  | 

 

ویکتور  : دیروز به خولی ی تا گقتم بهت بگه من دارم می رم، یرما. رفتن برام خیلی سخته، اما انگار بهتر اینه که برم. برای خودم نیست که می خوام برم. به خاطر توئه. نمی خوام زندگیت به خاطر من سخت بشه. یرما، این جا سرزمین تلخی هاست. سرزمین حسرت ها. این جا رویاها زود از یاد همه می رن. این جا فردا همین امروزه. دیروزی هم نداره. یرما، این جا باید به خیلی چیزها تن داد. این جا سرزمین تن دادن هاست. یا باید به همه چی تن بدی یا باید بذاری و بگذری. من دارم میرم، یرما، چون بلد نیستم این جا چه جوری باید زندگی کنم. تو می دونی اینجا باید چه جوری زندگی کرد ؟ دلم می خواست بهت می گفتم: بیا بریم، یرما. بیا با هم از این جا بریم. نمی گم برای خودم یا برای خودت. شاید برای اون بچه ای که تو می خوای و اون نمی خواد توی این سرزمین غضب شده پا بذاره. اون بچه امیده، یرما. امید بزرگ تو. یرما، من هیچ وقت نفهمیدم چرا پدرت، خوان رو قبول کرد وقتی می دونست من تو رو می خوام. نفهمیدم چرا بهتر بود من توی یه کوچه ی تاریک و خلوت، خوان رو می کشتم وقتی همه می دونستن تو رو دوست دارم. یا چرا باید حالا به دست خوان بمیرم وقتی می دونم، یرما، دیگه مال من نیست. وقتی از دست دادن یرما، زجریه که من بارش رو توی تنهایی هام  به دوش می کشم. من دارم میرم، یرما. اما هر جا باشم تو برام باز یرمایی، دختر. همون یرمایی که همیشه از دل و جون می خواستمش... یرما، من از روزگار خودم خبری بهت نمی دم. اما می خوام تو زندگی کنی. یرما، خوب زندگی کن.

- رقص مادیان ها / دور تا دور / ۱۷ -

+ نوشته شده در  ساعت 19:12  توسط ناسی  | 

 

پیر ؛

برای این شهر  .

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:49  توسط ناسی  | 

 

من سراسر بغضم . . .

 

{ بی ارتباط با http://nesyan.blogfa.com/post-43.aspx }

+ نوشته شده در  ساعت 22:41  توسط ناسی  | 

 

3 شبه دارم خواب می بینم ناارنج ام یه درخت گنده شده و

تو رفتی اون بالا و

داری هی برا من نارنج می ندازی پایین و

نارنجا تموم که نمی شن هیچ ،

هی بیشتر می شن و

ما هی می خندیم و

خوبیم و

اون چاال لپّت هی گودتر می شه و ...

بعد بیدار می شم و

با اظطراب می رم سراغ نارنج و

می بینم کوچیکه هنوز و

نارنج نداره و

نیستی و

نمی خندی و

..

آاه .

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:37  توسط ناسی 

 

یکی بیاد با من گریه کنه ؛

+ نوشته شده در  ساعت 20:2  توسط ناسی  | 

 

و قد وَصَل ..

+ نوشته شده در  ساعت 20:0  توسط ناسی 

 

آاه ..

+ نوشته شده در  ساعت 0:37  توسط ناسی 

 

سبز زیست ،

سبز

مُرد ..

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:5  توسط ناسی 

 

گوشِ راستم ،

پُرِ صداست ..

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:43  توسط ناسی  |