قرآن باز کردم ؛
:
« أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاء »
سوره ابراهیم، آیه ۲۴
قرآن باز کردم ؛
:
« أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاء »
سوره ابراهیم، آیه ۲۴
گیرم که دو دست و علم و مشک تو افتاد،
برخیـــــز، فداای سرت، انگار نه انگار ..
*عنوان از علی اکبر لطیفیان
*بیت از فاضل نظری، با تغییر و تصرف جزئی ..
تّنگ است بَرو هر هفت فلک
چّوون میرود او در پیرُهَنَم ؟ ..
*مولانا
چشمهایت که بیقرار بودند ،
برای خاص ترین مادر بزرگ دنیا ..
قدیمی ترین رفیق زندگی ات . . .
بی میل از آژانس پیاده می شم و قدم تو کوچه می ذارم، (جلوی دانشکده یه دبستان ه که روی در فلزی ش و دیوارای دور و برش پُر از نقاشیای رنگ و وارنگ ه ؛ نقش بچه مدرسه ای های شاد و خندون، نقش گل و بلبل و چمن و خورشید و الخ..)، مث همیشه صدای جیغ و شادی بچه ها تو کلّ کوچه پیچیده ؛ صداشون نافذ و گیراست .. می پیچه توی مغزم ؛ یه جوری که همه ی فکرا و فضاهای قبلی پودر می شه و می ره.. پُر می شم از صدای جیغ شون، خنده های بلند-بلند شون .. از جیغاشون شادی می باره .. پیداست که پشت اون دیوار فقط و فقط شادی و شور و هیجان و ورجه-وورجه و.. بازی ه ! بازی .. [چققدر دل ام بازی می خواد ..] ؛ غرق توی همین صداها و فکرا (و یه اندووه تلخ و یه حسرت..) راه رو ادامه می دم و جیغ و شادی شون تو ذهنم ملّق می خوره.. و هر 2 ثانیه یک بار تق-تق عصا.. مسافتِ نه چندان کوتاهِ تا محوطه زودتر از اون چه که بفهمم طی می شه و.. صدای بلندگو و فریاد جمعیت نزدیک و نزدیک تر می شه و صدای جیغ بچه ها تو ذهنم آروم آروم محو می شه و.. می رسم به جمع انبوه آدم هایی که خشم و نفرت از چهره ها و فریاد هاشون می باره و همه با هم یه شعارو تکرار می کنن و همه خشمگین اند و عکس اون دختر تو دست هاشونه و..
صدای بچه ها دیگه رفته ؛
عصا رو آروم از زیر بغل ام جدا می کنم و.. می شینم بین جمعیت ..
این چیزی نبود که من از زندگی می خواستم ..