تبليغاتX
نســـــــیان

نســـــــیان

 

قرآن باز کردم ؛

:

 

 « أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاء »

 سوره ابراهیم، آیه ۲۴

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 23:58  توسط زهرا  | 

 

- احساس همدردی با حضرت یعقوب (ع) .. -

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1390ساعت 13:47  توسط زهرا  | 

 

حرف ها دارم ..

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1390ساعت 1:12  توسط زهرا 

 

صید تو ام ،

تیــر و کمان ات کجاست ؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 13:23  توسط زهرا  | 

 

..تو ابتدایِ عطرِ سیـــب ای . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 1:38  توسط زهرا 

 

گیرم که دو دست و علم و مشک تو افتاد،

برخیـــــز، فداای سرت، انگار نه انگار ..

 

 

*عنوان از علی اکبر لطیفیان

*بیت از فاضل نظری، با تغییر و تصرف جزئی ..

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1390ساعت 16:11  توسط زهرا  | 

 

تّنگ است بَرو هر هفت فلک

چّوون می‌رود او در پیرُهَنَم ؟ ..

 

*مولانا

+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1390ساعت 12:39  توسط زهرا  | 

 

چشم‌هایت که بی‌قرار بودند ،

برای خاص ترین مادر بزرگ دنیا ..

 

 

قدیمی ترین رفیق زندگی ات . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 مهر1390ساعت 10:8  توسط زهرا 

 

انگار که غم را موسم پاییز آفریده باشد ..

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1390ساعت 3:10  توسط زهرا  | 

 

بی میل از آژانس پیاده می شم و قدم تو کوچه می ذارم، (جلوی دانشکده یه دبستان ه که روی در فلزی ش و دیوارای دور و برش پُر از نقاشیای رنگ و وارنگ ه ؛ نقش بچه مدرسه ای های شاد و خندون، نقش گل و بلبل و چمن و خورشید و الخ..)، مث همیشه صدای جیغ و شادی بچه ها تو کلّ کوچه پیچیده ؛ صداشون نافذ و گیراست .. می پیچه توی مغزم ؛ یه جوری که همه ی فکرا و فضاهای قبلی پودر می شه و می ره.. پُر می شم از صدای جیغ شون، خنده های بلند-بلند شون .. از جیغاشون‌ شادی می باره .. پیداست که پشت اون دیوار فقط و فقط شادی و شور و هیجان و ورجه-وورجه و.. بازی ه ! بازی .. [چققدر دل ام بازی می خواد ..] ؛ غرق توی همین صداها و فکرا (و یه اندووه تلخ‌ و یه حسرت..)  راه رو ادامه می دم و جیغ و شادی شون تو ذهنم ملّق می خوره.. و هر 2 ثانیه یک بار تق-تق عصا.. مسافتِ نه چندان کوتاهِ تا محوطه زودتر از اون چه که بفهمم طی می شه و.. صدای بلندگو و فریاد جمعیت نزدیک و نزدیک تر می شه و صدای جیغ بچه ها تو ذهنم آروم آروم محو می شه و.. می رسم به جمع انبوه آدم هایی که خشم و نفرت از چهره ها و فریاد هاشون می باره و همه با هم یه شعارو تکرار می کنن و همه خشمگین اند و عکس اون دختر تو دست هاشونه و..

 

صدای بچه ها دیگه رفته ؛

عصا رو آروم از زیر بغل ام جدا می کنم و.. می شینم بین جمعیت ..

 

 

 

 

این چیزی نبود که من از زندگی می خواستم ..   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 16:40  توسط زهرا  | 

 

امروز.. روز چندم دلتنگی ست ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 17:42  توسط زهرا  |